شمس الدين حافظ
472
سفينه حافظ ( فارسى )
گر كنم دعوى عشقت صنما هست مرا * مردم چشم گهربار بدين گونه گواه آفتاب رخ زيبات مبيناد زوال * كه از آن جسم من خسته نزارست چو كاه به جفا حافظ مسكين ز در خويش مران * كه گدا را ز در خويش نمىراند شاه [ 1 ] [ 417 عيشم مدامست از لعل دلخواه ] 3 [ 2 ] شماره مسلسل 598 عيشم مدامست از لعل دلخواه * كارم بكامست الحمد للّه اى بخت سركش تنگش ببركش * گه جام زركش گه كام دلخواه ما را برندى افسانه كردند * پيران جاهل شيخان گمراه از قول زاهد كرديم توبه * وز فعل عابد استغفر اللّه جانا چه گويم شرح فراقت * چشمى و صد نم جانى و صد آه كافر مبيناد اين غم كه ديدست * از قامتت سرو از عارضت ماه رو بر نتابم از راه خدمت * سر بر ندارم از خاك درگاه از صبر عاشق خوشتر نباشد * صبر از خدا خواه صبر از خدا خواه دلق ملمع زنار راه است * صوفى بيند از اين رسم و اين راه ديشب به رويش خوش بود وقتم * از وصل جانان صد لوحش اللّه « 1 » شوق رخت برد از ياد حافظ * درس شبانه ورد سحرگاه
--> ( 1 ) خداوند هراس و بيم نياورد . [ 1 ] پاورقى غزل 2 - اين غزل را يكتائى در ديوان آورده و مدعيست كه از حافظ نيست و نمىگويد از كيست . [ 2 ] پاورقى غزل 3 - هر چهار بيت مشكوك در غزل مزبور در سودى موجود است ولى در اغلب نسخ نيست .